اخر دلت رو به کرسی نشوندی ؟؟
راحت شدی ؟؟
یادم نمی ره این نامردیت ..
تمام !
راحت شدی ؟؟
یادم نمی ره این نامردیت ..
تمام !
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت1:58توسط * بهونه ! |
چرا دروغ ...
دلم آب می شود وقتی می بینمشان ..
تمام !
دلم آب می شود وقتی می بینمشان ..
تمام !
+نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت14:9توسط * بهونه ! |
مسافرت رفتن پیشکش ..
دلم بیرون رفتن از این چاردیواری را طلب می کند ..
تمام !
دلم بیرون رفتن از این چاردیواری را طلب می کند ..
تمام !
+نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت18:12توسط * بهونه ! |
زندگی من همین است که می بینی ..
همسرم گاه و بیگاه مریض می شود ...
گاه و بیگاه بی جان است ..
گاه و بیگاه مویی به سر ندارد ..
یک خط بخیه ی بلند هم تا همیشه روی سرش است ..
ما با همین شرایط شادیم ..
ما با همین شرایط آرامیم ..
ما با همین شرایط می خواهیم زندگی عادی بکنیم ..
چرا قایممان می کنی ؟! ..
شاکی شدم از این موضوع ..
زندگی من همین است که می بینی ...
تمام !
همسرم گاه و بیگاه مریض می شود ...
گاه و بیگاه بی جان است ..
گاه و بیگاه مویی به سر ندارد ..
یک خط بخیه ی بلند هم تا همیشه روی سرش است ..
ما با همین شرایط شادیم ..
ما با همین شرایط آرامیم ..
ما با همین شرایط می خواهیم زندگی عادی بکنیم ..
چرا قایممان می کنی ؟! ..
شاکی شدم از این موضوع ..
زندگی من همین است که می بینی ...
تمام !
+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت12:45توسط * بهونه ! |
و این روزها دستانم را نمی فهمم ..
که چرا می لرزند ..
که از چه ترسیده اند ..
که چرا وقتی روحم آرام است ..
آن ها این چنین بی قراری می کنند ..
وقتی همه چیز را خوب می بینم ..
این لرزه ها چه چیز را به من می خواهند یادآور شوند ؟!
تمام !
که چرا می لرزند ..
که از چه ترسیده اند ..
که چرا وقتی روحم آرام است ..
آن ها این چنین بی قراری می کنند ..
وقتی همه چیز را خوب می بینم ..
این لرزه ها چه چیز را به من می خواهند یادآور شوند ؟!
تمام !
+نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت23:5توسط * بهونه ! |
اصلا شاید راست می گوید ..
بعضی حس ها در من مرده ..
مثل همین الان که خیلی حس ها دارند در وجودم با زجر نابود می شوند ..
من ... یک "دخترم" به قول تو ..
نمی شود هم این حس ها -حس های دخترانه - را زنده نگه داشت
و هم رفتار تحسین برانگیز در چنین شرایط دشواری از خود بروز داد ..
نگذار برایت مثال بزنم که به چیزها احتیاج داشتم و دارم ..
و هیچ نمی توانم بگویم ..
نیازهایی کاملا طبیعی ..
.
.
کمتر سکوت کنم ؟!
باشه .. کجا حرف هایم را بزنم .. تو بگو ..
اصلا از این که "فکر" کنم .. خستم .. خیلی خسته ..
من حالا آن زهرای سه سال پیش نیستم ..
روح من اکنون با همان کار و حرفی جان نمی گیرد که آن موقع .
نیازهایم عوض شده ..
در میان تمام تامین شدن ها ..
بسیار پیش می آید که تامین نمی شود ..
در چنین زمانی که تامین شدن نیاز من تنها دست خودم نیست برای کمتر ضربه خوردن چه می توانم بکنم جز اینکه نیازم را کمرنگ کنم ..
.
.
با این حال اصل ِحرف کاملا درست است ..
ذاتِ پسندیده ی انسان نباید تغییر کند ..
من از این پس بیشتر تلاشم را خواهم کرد ..
.
.
تمام !
بعضی حس ها در من مرده ..
مثل همین الان که خیلی حس ها دارند در وجودم با زجر نابود می شوند ..
من ... یک "دخترم" به قول تو ..
نمی شود هم این حس ها -حس های دخترانه - را زنده نگه داشت
و هم رفتار تحسین برانگیز در چنین شرایط دشواری از خود بروز داد ..
نگذار برایت مثال بزنم که به چیزها احتیاج داشتم و دارم ..
و هیچ نمی توانم بگویم ..
نیازهایی کاملا طبیعی ..
.
.
کمتر سکوت کنم ؟!
باشه .. کجا حرف هایم را بزنم .. تو بگو ..
اصلا از این که "فکر" کنم .. خستم .. خیلی خسته ..
من حالا آن زهرای سه سال پیش نیستم ..
روح من اکنون با همان کار و حرفی جان نمی گیرد که آن موقع .
نیازهایم عوض شده ..
در میان تمام تامین شدن ها ..
بسیار پیش می آید که تامین نمی شود ..
در چنین زمانی که تامین شدن نیاز من تنها دست خودم نیست برای کمتر ضربه خوردن چه می توانم بکنم جز اینکه نیازم را کمرنگ کنم ..
.
.
با این حال اصل ِحرف کاملا درست است ..
ذاتِ پسندیده ی انسان نباید تغییر کند ..
من از این پس بیشتر تلاشم را خواهم کرد ..
.
.
تمام !
+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت19:56توسط * بهونه ! |
ذهنم خسته است .. بسیار ..
تمام !
تمام !
+نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت0:42توسط * بهونه ! |
این حد بد اخلاقی !! ..
تمام !
تمام !
+نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت19:32توسط * بهونه ! |
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم ..
*خواجه حافظ شیرازی
تمام !
تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم ..
*خواجه حافظ شیرازی
تمام !
+نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390ساعت21:47توسط * بهونه ! |
این روزها زندگی ام در رختخواب می گذرد ..
می خوابم ..
بیدار می شوم ..
ساعت را نگاه می کنم ..
لعنتی .. زمان نمی گذرد ..
دوباره می خوابم ..
تمام !
می خوابم ..
بیدار می شوم ..
ساعت را نگاه می کنم ..
لعنتی .. زمان نمی گذرد ..
دوباره می خوابم ..
تمام !
+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت23:32توسط * بهونه ! |


